فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
505
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
خرما و انگور مىخورد . السَّوْدَة - [ سود ] : قطعه اى از دامنه ى كوه پر از سنگريزه ى سياه ، نخلستان . السُّودُد - مترادف ( السؤْدُد ) است . السَّوْدَق - ( ح ) : باز يا شاهين . اين واژه فارسى است . السَّوْذَق - دستبند يا النگو ، حلقه ى زنجير ، - ( ح ) : مترادف ( السوْدق ) است . اين واژه فارسى است . السَّوْذَنِيق - ( ح ) : مترادف ( السوْدَق ) است . اين واژه فارسى است . سَوَّرَ - تَسْوِيراً [ سور ] الحائطَ : از ديوار بالا رفت ، - المَدينَةَ : براى آن شهر سور ساخت ، - الْمَرأَةَ : بر دست آن زن دستبند پوشانيد . السُّور - [ سور ] : ديوارى كه دور شهر سازند ، - ج اسْوَار و سِيرَان ، شتران اصيل و نيكونژاد . السُّورَة - ج سُوَر و سُور و سُورَات و سُوَرَات [ سور ] : ديوار ساختمان بلند و زيبا كه سر به آسمان كشيده باشد ، شرف و بزرگى ، نشانه ، - مِنَ الكِتَاب : بخش مستقل و جداگانه از كتاب . السَّوْرَة - [ سور ] : اسم مره از ( سَار ) است ؛ « سَوْرةُ الخَمْرِ » : تندى و تيزى مى ؛ « سَوْرَةُ البردِ » : سختى سرما ؛ « سَورةُ السلطان » : خشم و تجاوز سلطان . السُّورَنْجان - ( ن ) : گياه سورنجان كه داراى شكوفههاى سفيد يا سرخ است و بويژه در بهار و پائيز مىرويد . سَوِسَ - - سَوْساً [ سوس ] الطعامُ : در غذا كرم افتاد ، - الخَشَبُ : چوب پوسيده شد ، - تِ الشاةُ : در پوست گوسفند شپش بسيار افتاد . سَوَّسَ - تَسْوِيساً [ سوس ] الطعامُ : در غذا كرم افتاد ، - له امْراً : آن كار را براى فلانى آراست . السُّوس - [ سوس ] : ( ح ) : حشره ى بيد كه در پشم و چوب و جامه و مانند آنها پديد مىآيد ، و نيز بر هر حشره ى خورنده ى چيزى اعم از كرم و جز آن اطلاق مىشود ، نژاد ، طبع ، - ( ن ) : گياهى است علفى از رسته ى قرنيات داراى شكوفههاى آبى و كبود رنگ و ريشههاى دراز كه خواص طبى دارد و از آن شرابى بدون الكل مىسازند ريشههاى اين گياه قابل جويدن است و در زبان فارسى بر آن ( شيرين بيان ) اطلاق مىشود . السُّوسَة - [ سوس ] ( ح ) : واحد ( السُّوس ) است . السَّوْسَن - ( ن ) : بوته ى گُل سوسن كه در نيم كره ى شمالى زمين كشت مىشود . شكوفههاى اين گياه درشت و درخشنده است به رنگهاى بنفش و سفيد و زرد . اين گل بيشتر در باغچهها كشت مىشود . السُّوسْيُولُوجيا - علم شناخت احوال اجتماعى است . اين واژه يونانى است . سَوَّطَ - تَسْوِيطاً [ سوط ] الأَمرَ : آن چيز را درهم آميخت ، - الحَرْبَ : جنگ را برانگيخت ، - الكُرّاثُ : تره شاخه برآورد . السَّوْط - مص ، - ج اسْوَاط و سِيَاط : تازيانه كه معمولًا از چرم بافته تهيه مىشود ، نصيب يا قسمت ، سختى ، باقيمانده ى آب . السَّوْع - [ سوع ] : پاسى از شب . السَّوْعَاء - [ سوع ] : « سَاعَةٌ سَوْعَاء » : ساعتى سخت . سَوَّغَ - تَسْوِيغاً [ سوغ ] الأَمرَ : آن امر را جايز دانست ، - له كذا : آن چيز را ويژه ى او كرد و به وى داد . سَوَّفَ - تَسْويفاً [ سوف ] ه : در آن كار اقدام نكرد و پياپى به او گفت انجام خواهم داد ، - ه الأَمْرَ : آن كار را به او سپرد تا هرطور بخواهد انجام دهد . سَوْفَ - بالبناء على الفتح : حرف استقبال است و به آينده اختصاص داشته و زمانى دور تر از حرف ( سَ ) دارد و همواره متصل به فعل مضارع است . بنا بر اين گفته نمىشود : ( سَوفَ لَا يَفْعلُ ) زيرا صحيح آن ( لن يَفْعَلَ ) است يعنى آن كار را انجام نخواهد داد . اين واژه را حرف ( تَسْوِيف ) نيز مىنامند ؛ « فُلانٌ يَقْتاتُ السَّوْفَ » : او با اميد و آرزو زندگى مىكند . السُّوفَة - ج سُوف و سُوَف [ سوف ] : زمينى كه بخشى از آن ريگزار قسمتى ديگر سفت و سخت است . السُّوفِسْطائِيّ - واحد ( السُّوفِسْطَائِيَّة ) است . السُّوفِسْطَائِيَّة - گروهى كه پيرو فلسفه ى سوفسطائى مىباشند و معتقد به معرفت حسى نبوده و محسوسات و بديهيات و جز آنها را انكار مىكنند . اين واژه يونانى است . السُّوفْيَات - اين واژه بر نمايندگان كارگران و كشاورزان و سربازان در مجلس نمايندگان كشور روسيه اطلاق مىشود ؛ « دَوْلَةُ السُّوفيات أو الدَّوْلَةُ السُّوفِيَاتِيَّة أو رُوسِيَا السُّوفْيَاتيَّة » : هر يك از اين تعبيرات به معناى اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى يا بلشويكى است . سوويت . سَوِقَ - يَسْوَقُ سَوَقاً [ سوق ] : ساق پاى او زيبا و گوشتالود شد . سَوَّقَ - تَسْوِيقاً [ سوق ] ه الأَمرَ : او را در آن كار مالك و دارنده كرد ، - المَاشِيةَ : ستوران را از پشت به زور راه برد . اين واژه عكس ( قَادَهَا ) مىباشد ، - النبتُ : گياه ساقه دار شد . السُّوق - ج أَسْوَاق [ سوق ] : بازار . اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد ؛ « السُّوقُ الخيريَّة » : بازار احسان و نيكوئى ؛ « السُّوقُ المُشْتركة » : بازار مشترك جهانى و بين المللى ؛ « السُّوقُ السوداء » : بازار سياه كه در آن نرخهاى كالا بسيار گران باشد ؛ « سُوقُ الحربِ » : جبهه ى جنگ . السَّوَق - [ سوق ] : بلندى ساق پاى . السَّوْقَاء - [ سوق ] : مؤنث ( الأَسْوَق ) است ، پوتين يا چكمه . السُّوقَة - [ سوق ] : رعيت و عامّه ى مردم . اين واژه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود . سَوْكَرَ - سَوْكَرَةً الرسالةَ و غيرَها : نامه و جز آن را تأمين كرد . اين واژه ايتاليائى است .